مهاجر

 
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
sheida_ mohajer - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
پیدای پنهان
sheida_ mohajer - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

یک غزل بسیار زیبا......

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

 


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
ظلمت
sheida_ mohajer - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

 فروغ فرخزاد......

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

                  به چه خواهی بردن

           در شبی این همه تاریک پناه؟

     مرمرین پله آن غرفه عاج !

                   ای دریغا که ز ما بس دور است

                    لحظه ها را دریاب 

          چشم فردا کور است

                     نه چراغیست در آن پایان

       هر چه از دور نمایان است

                         شایدآن نقطه نورانی

                               چشم گرگان بیابان است

  می فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟

                او در اینجاست نهان

                                می درخشد در می

        گر به هم آویزیم

   ما دو سر گشته تنها چون موج

     به پناهی که تو میجویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی موج !


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
ویرانه ی مهاجر
sheida_ mohajer - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

 

 

دیشب به روی گونه اشکی روانه می شد

بغض تو در گلویم، غصه جوانه می شد

 

تو شمع بودی و من پروانه ای غریبه

در اوج آتش تو ، شعله زبانه می شد

 

زلزله ی لبانم ، طوفان آه هایم

آری به دل مهاجر، ویرانه خانه می شد

 

این اشک وآه هایم، این بغض و گریه هایم

یک سال در گلویم، دیشب شبانه می شد

 

از نام تو برآمد، ابیات این مهاجر

غزل به نام تو بود، شیدا بهانه می شد

 

 


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
ای کاش
sheida_ mohajer - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 


پروانگان من مهاجرم یاری ام کنید

                          در مسلخ شمع به بدرقه همراهی ام کنید


ای کاش .......

ای کاش ذهن آدم ها شیشه ای بود و می شد ذهن همه رو دید، اون موقع کسی حتی تو ذهنش هم کار بد انجام نمی داد.....

ای کاش آینه وجود نداشت اون موقع چشم ها به جای اینکه خودشون رو نگاه کنن بقیه رو می دیدن....

ای کاش اونقدر گوش همه تیز بود که اگر کسی تو دلش هم حرف می زد همه می شنیدن اون موقع دیگه هیچ کس حتی تو دلش حرف آزار دهنده نمی زد......

ای کاش همه ی آدم ها یه حس به اسم دروغ سنج داشتن اون موقع آسمون ها می فهمیدن که مهاجر ها دروغ نمی گن......

ای کاش همه ی آدم ها توسط دوربین مدار بسته کنترل می شدن، اون موقع دیگه هیچ کس کار خجالت باری انجام نمی داد......

ای کاش یه نفر بود که گریه کردن آدم ها رو همه جا می دید اون موقع همه می فهمیدن که حتی یک مرد هم گریه می کنه......

ای کاش یه نفر بود که صدای شکستن بغض یه مرد رو وقتی که از شدت غصه می شکنه بشنوه اون موقع اون مرد لازم نبود برای درد و دل رو به دنیای مجازی بیاره

ای کاش اشک هم مانند آب، حیاتی بود؛ اون موقع وقتی اشک یه مرد می ریخت همه ارزشش رو می دونستن

ای کاش عشق هم با حواس پنج گانه حس می شدو اون موقع شیرین عشق فرهاد رو به بازی نمی گرفت......

ای کاش صدای فریاد شنیده نمی شد، اون موقع یه شیدا تا می تونست داد می کشید تا دیگه صداش در نیاد

ای کاش جمله ی گریه مال بچه هاست وجود نداشت.....

ای کاش اصلا گریه وجود نداشت......

ای کاش بغض وجود نداشت.......

ای کاش اشک وجود نداشت........

ای کاش گل سرخ وجود نداشت.......

ای کاش لیلی و مجنون وجود نداشت......

ای کاش عشق وجود نداشت......

ای کاش شیدایی وجود نداشت.......

ای کاش مهاجری هم وجود نداشت.......

و ای کاش ، ای کاش هم وجود نداشت....................

 



 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
 
sheida_ mohajer - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

چشم تو عقل و دلم نا گاه برد
من کوه بودم کوه کن یک کاه برد

فرشته بودم، حوض کوثر را لب نشین
چشم تو سان برادر یوسفی در چاه برد


من مهاجر بودم و آزاد در هر آسمان
تیر چشمت راه بر بال من نا خواه برد

لیک شکر گویم هر دم خدا را بهر تو
چون خدا یوسف به پایان شاه برد


آه ! شود گردم عزیز کشور مصر!؟
آه ، آه من از آه من هم آه برد


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
درد دل مهاجر
sheida_ mohajer - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

خدایا من در برابر تو هیچ قدرتی ندارم.......

خدایا تو که می دونی تنها سلاح من اشک منه (دعای کمیل)
خدایا تو خوب می دونی من از همه نا امیدم پس دستم رو بگیر..........

خدایا من خوب می دونم تنها راه نفوذ من به تو همین سلاحمه ، پس اونقدر گریه می کنم که من سو گلیت بشم، اونقدر گریه می کنم مهاجر تو در زمین بشم، اونقدر گریه می کنم که خلیفه ی مهاجر ها تو زمین بشم(آیه قرآن) ...... اون موقع همه ی مهاجر هارو شیدا میکنم

اونقدر گریه می کنم از این جهان نباشم ، اون موقه همه ی نمازام رو شکسته می خونم و می گم من از این دنیا نیستم ........

خدایا

خدایا

خدایا من مهاجرم.............


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()
 
 
گریه شدید شد....
sheida_ mohajer - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

 

اشکم که ریخت ، بغضم پدید شد

لب های من همچون گچ سفید شد

 

قلبم شکست ، تبدیل به اشک شد

آه ! قلب او سخت از سنگ حدید شد

 

او که لیلی بود و شیرین تر ناز کرد

مهاجر هم خرید و مجنون چو بید شد

 

یوسف شد و عشوه ها را آغاز کرد

لیک درها جملگی قفل بی کلید شد

 

غزل به اینجا رسید و آسمان هم گرفت

لرزید پشتم، خدایا! گریه شدید شد

 

چشمم سیاه و سرم هم که گیج شد

دنیا منظومه ، نقش سر خورشید شد

 

چشمم که رفت ، هوشم ز دست رفت

خوابم گرفت ، خواب رویایی سعید شد

 

پرده کنار رفت و لَختی نصیب شد

صراحی پر ز می ، پیکی جدید شد

 

شیدا مهاجر تا مستی از سر گرفت

 حق ندا آمد : "شتر دیدی ، ندید شد".......

 


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()