مهاجر

 
مسیح مهاجر
sheida_ mohajer - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
 

همچون یهودا شده ای ،‌ باز فریاد می کنی!

آری ، به چاه ظلمتم زچه بیداد می کنی؟

 

بیستون کند مهاجر ، شهره ی عام شدم

افسوس شیرین نشدی ، رو ز فرهاد می کنی

گفت " دست در زلف دو تا نتوان کرد"

دست قطع نمودم ، زلف بر باد می کنی؟

 

تا زنده بودم ز من یاد نکردی ، آیا

به قطره اشکی سر قبرم یاد می کنی؟

 

آه! مست و شیدا در قفست می میرم

آیا چو مسیح، مهاجر آزاد می کنی؟

 

اشکم که ریخت! غزلم پرپر شد

بخند! که با خنده ات مرا شاد می کنی!!!.......

 


 
comment تو هم یه چیزی بگو... ()