ویرانه ی مهاجر

 

 

دیشب به روی گونه اشکی روانه می شد

بغض تو در گلویم، غصه جوانه می شد

 

تو شمع بودی و من پروانه ای غریبه

در اوج آتش تو ، شعله زبانه می شد

 

زلزله ی لبانم ، طوفان آه هایم

آری به دل مهاجر، ویرانه خانه می شد

 

این اشک وآه هایم، این بغض و گریه هایم

یک سال در گلویم، دیشب شبانه می شد

 

از نام تو برآمد، ابیات این مهاجر

غزل به نام تو بود، شیدا بهانه می شد

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید